مهمانی امشب+ ماجراهای ما و دوست پسر گولو

ما یه سرویس غذاخوری، یه مخلوط کن و یه غذاساز به همراه کلی خرده ریز دیگه داریم که سال پیش به طور قلمبه توسط یکی از دوستان که داشت برمی‌گشت ایران به ما اهدا شده بود. در واقع این دوست، دوست دوستمون بود که اومده بود پیش دوستش و اینا رو که دوستش نمی‌خواست دادن به ما. در واقع تر، این دوست دوست قبلا تو همین مجتمع فعلی ساکن بوده و اینجوری با دوستهای ما دوست بود. خلاصه، این دوست دوست! اومده بود اینجا دوباره، و دو شب پیش که خونه یکی از همسایه‌ها بود ما هم بعد از شام رفتیم دیدیمشون و دعوتشون کردیم امشب بیان پیش ما، همون همسایه که همسایه بی‌بچه باشد به همراه خانواده مامان دکتر رو هم دعوت کردیم.

به مامان چشم آبی و خانواده هم گفتیم که بعد شام برای چای بیان پیشمون (گفتم مامان چش آبی اینا از این مجتمع رفتند؟ یه خونه خیلی قشنگ همین نزدیکی گرفتند که ماشین ظرفشویی و لباسشویی داره[اسمایلی آب آفتادن دهن](اینکه دو طبقه است و شونصد تا حموم دستشویی داره و حیاط به چه بزرگی، در برابر ماشین ظرفشویی و لباسشویی هیچه!) مبارکشون باشه). خلاصه امشب مهمون داشتیم با این پذیرایی: چای، شیرینی و شکلات، شام شامل پلو! خورش بادمجون و ته چین خوشمزه خودم، دسر هم ماست میوه‌ای، نوشابه هم داشتیم. بعد از شام هم که مامان چشم آبی اینا اومدند یه بار دیگه چایی و شیرینی و بعد هم هندونه. 

این رو می‌نویسم که شما ایران نشینان ببینید همینجوری میشه مهمونی داد و کلی هم به همه خوش بگذره. اونقدر سخت نگیرید. تازه برای این مهمونی نه قابلمه مناسب برنج داشتیم (برای همین کف برنجا کلی سوخت و دودی شد) نه مال خورشت (برای همین تو همون ظرف پیرکس نهایی توی فر پختمش) نه استکان به تعداد کافی(استکان یه بار مصرف گرفتیم). تازه ته چین رو هم جدا از برنجا پختم گفتم که اون قابلمه‌هه بد بود، دو نوبت توی یه قابلمه کوچیک ته چین درست کردم بعد برش زدم گذاشتم توی دیس، آخر کار یک کم گذاشتم تو فر که گرم بشه.

اما اول مهمونی که فقط مامان دکتر و پسرهاش اومده بودند یک کم حالمون گرفته شد. مریم مشغول غش غش خندیدن به پسر بزرگه بود که داشت از در و دیوار بالا میرفت. یعنی عجیب داشت ذوق می‌:کرد براشها...در حالی که خودش لبه میز رو گرفته بود ایستاده بود. یهویی تو همین بدو بدوهای این پسر کوچولو هیجان مریم زد بالا و از همون حالت ایستاده مستقیم از پشت با سر اومد زمین. این اتفاق قبلا هم افتاده بود. مریم یا میزد زیر گریه، یا اولش یه چند لحظه‌ای نفسش میرفت ولی با چند تا فوت توی صورتش بر می‌گشت و بعد می‌زد زیر گریه که البته همون اولش کمی ترس داره. این بار زد زیر گریه و من خیالم راحت شد که اونطوری نشد. بغلش کردم و داشتم سعی می‌کردم آرومش کنم که یهو گریه‌اش یه طور خاصی شد و بعد هم روی دستم شل شد سرش به سمت عقب. من همون فوت کردن که تنها کاریه که بلدم رو شروع کردم و یه جیغ زدم که بابا زنگ بزن 999 قبلشم یه جیغ که وای نفس نمی‌:کشه البته زده بودم..مامان دکتر هم بچه کوچیک به بغل بنده خدا داشت بر سر می‌کوبید..هی گفت بهش نفس بده بهش نفس بده منم گذاشتمش رو زمین شروع کردم همونطور محکم فوت کردن توی دهن مریم و صورت مریم که باز زد زیر گریه و خدا رو شکر نفسش اومد. اورژانس هم هنوز پای تلفن بود. دیگه چون نفسش اومد گفتند خیلی اضطراری نیست ما تا یه ساعت دیگه میایم. یه پیام ضبط شده هم پخش شد بعد از تماس که توی اون گفت اگر حال مصدوم خوب شد زنگ بزنید. یه ربع بعد هم که خیالم راحت شد مریم بهتره زنگ زدم گفتم لازم نیست بیاید. ولی رنگش تا دو ساعت بعد هنوز گچ بود بچه‌ام. اون هیجانی که اول داشت هم دیگه برنگشت با اینکه کلی بچه اومده بود و حسابی شلوغ پلوغ بود.  پدر و مادرها اینجوری پیر میشن...

جالبه که با وجودی که میتونم اون لحظات رو توصیف کنم تصاویرش به ذهنم نمیاد. بسکه ترسناک بود مغزم پاکش کرده. خیلی بد بود.

و این آخرین حلقه یک سری ماجراست که این چند وقته واسه ما رخ داده..از نیومدن ویزای مریم تا نیومدن پرستارش تا گیرکردن ما دم خروج از ایران تا خراب شدن لپتاپ من دم امتحان آخری تا گم شدن موبایل بابا بعد از این که کلی عکس و فیلم مریم روش بود که جای دیگه‌ای نداشتیم مال این سه ماه اخیر. من به نظرم اینها نشانه است. اما نمی‌دونم نشانه چی. اول فکر کردم خدا داره بهمون میگه یادتون نره که غباری هستید در باد...مشکل خروج که پیش اومد فکر کردم به خاطر خودخواهی من بوده که نرفتم ولایت همسر اینا و خانواده‌اش رو کشوندم تهران با کلی هزینه، و این سفر اجباری افتاد گردن همسر که هزینه‌اش کم نبود. این آخریها رو ولی دیگه نمی‌دونم چی بگم. نمی‌دونم مال نماز صبحهامونه که مدتیه خیلی بهش بی‌توجه شدیم، یا چیز دیگه‌ایه..کلی هم صدقه دادیم همین دو هفته. باز هم قرار شد بدیم. توی دعاهاتون به یاد ما هم باشید خلاصه!

/ 7 نظر / 19 بازدید
ساره

:(((((((((((((((( همزااااااااااااااد:(((((( خیلی بد بود، خوندنش انقدر بد بود دیگه حتی نمی خوام خودش رو متصور شم:( بمیرم برات مامان کوچولو:(( بمیرم واسه فندق کوچولوی خاله:((( امیدوارم دیگه این زنجیره به تهش رسیده باشه و سربلند ازش بیرون بیای عزیز دل. به امید اینکه از این به بعد فقط ازت خبرای خوب و خوش باشه و بس:*

آیدا

عزیزم... چقدر سخت بوده. نمی تونم تصور کنم که چی کشیدی. خدا رو شکر به خیر گذشت.

گولو

عزیزکم بلا به دور اینا نشونه است مامان مریم کلا همه زندگی ما نشونه است ولی بذار توجه تو رو به چند تا نشونه دیگه جلب کنم: پاسپورت مرم که مشکل داشت،درست شد و درسته که باهزینه زیاد ولی بالاخره حل شد. چه بسا قرار بوده یه اتفاق بد برای بابای مریم پیش بیاد تو اون لحظه ولی خداهه گفته برو ایران که از اتفاق بد دور بشی. پرستار مریم نیومد.شایدم از یه اتفاق بد جلوگیری شد بازم. مریم گلم افتاد و نفس اش رفت.ولی مثل خیلی از بچه های دیگه نشد که عارضه ای بجا بذاره و نفسش برگشت. اگرچه شما نمازهای صبحو و من کل نماز هامو جدی بگیرم بهتره ولی یادت باشه خداهه دلش کوچولو نیست که زودی تو رو جزا کنه.شاید اینا همه اش تشویقه.ما هیچ وقت نخواهیم دونست مگر روزی که پرده ها کنار برن.درک میکنی مریم.ما غبارهایی در باد هستیم ولی غبارهای خیلی بارزشی هستیم ودر دست باد امنی پراکنده ایم. در ضمن از پشت همین تریبون میگم زری مال منه![نیشخند] به حرفهام اعتماد کن ناسلامیت منو تو تفاهم خیلی زیادی داریم و دو شماره اخر سلفونمون عین همه!!!!!!

گلابتون بانو

طفلکی مریم...[ناراحت] خدا بهش رحم کرده. انشاالله همیشه سالم باشه. منم مهمونی دادن رو سخت نمی گیرم و ده مدل غذا هم درست نمی کنم! مثل خودت. می فهمم چی میگی. ما هم چند وقته پشت هم اتفاقای بد برامون پیش میاد. دزدیده شدن ماشین خودم, خراب شدن ماشین شوهرم که یه خرج گنده دستمون گذاشت, گم شدن و شکستن پی در پی وسایل خونه و ...!!! دادیم دو تا خروس قربونی کنن. انشاالله اتفاقای بد از همه دور باشه.

mahtab

عزیزم واقعا میفهممت و میدونم چی کشیدی تو اون لحظات! از صمیم قلب امیدوارم دیگه از این صحنه ها براتون پیش نیاد اما در مورد اینکه میگی نمیدونی چرا این اتفاقات اخیر داره براتون میفته... عزیزم میگن نباید تو دنیا هیچ چیز بدی رو به خدا نسبت داد، اما میشه به قول خودت دنبال این گشت که خدا چی میخواد بهمون بگه.. منم مثل خودت همیشه با این تلنگرها به فکر میرم انا ماها همیشه نمیتونیم حکمت مسائلمونو بفهمیم منم این روزها از اوضاع نماز صبحهام راضی نیستم، اما دلم به این خوشه که ناراحت بودن از خودمون و خجالت کشیدن پیش خدا یعنی خدا انقدر دوستمون داره که بهش فکر میکنیم اما امان از روزی که انقدر بی مشکل باشیم که خدا رو یادمون بره و سراغی ازش نگیریم حداقل تو مشکلات ادم گاهی یه نیم نگاهی به بالا سرش هم میکنه راستی دختر شما هم مردادیه؟ براتون بهترینها رو ارزو دارم عزیزم

ثریا

سلام عزیزم خوبی؟ اخی طفلکی من از الان هی به شوهرم میگم اینجوری شد اگه اونجوری شد چی کار کنیم من میمیرم از غصه ... اما خب دیگه بالاخره یاد میگیرم چه جوری مامان باشم ... دیگه دل تو دلم نیست بدونم جنسیتش چیه ... درسته سالم بودنش مهمه اما خب بالاخره هر مادری دوست داره بدونه ...

بانو سرن (خاکستر و بانو)

خدا رو شکر که به خیر گذشته همه چیز قاعدتا حکمتی داره و بالاخره روزی می فهمیم حکمتشو. اما ماها خیلی عجولیم.