Easter egg hunting

برنامه امروز اینجوری بود که تخم مرغ های کاغذی در دو سایز کوچک و بزرگ توی کل محوطه مجتمع که زمین بازی و فضای سبز و اینهاست قایم کرده بودند و بچه ها باید می رفتند پیدا می کردند. ما یک کمی دیر رسیدیم، اون هم چه جوری! اولی که رفته بودم پایین یادم رفته بود کفش پای مینو بکنم، تو زمین ها با جوراب ولو بود بچه تا مامان دکتر اومد گفت چه جالب مینو کفش نپوشیده! فکر کرده بود این یه اقدام فلسفی با هدف آشنایی پای بچه با زمینه نه گیجی مامان بچه در حد مرگ! بعد دوباره رفتیم بالا کفش پوشید بعد رفتیم پایین خلاصه آخرش خوشبختانه یه دونه تخم مرغ کاغذی پیدا کردیم اما اون یه دونه بزرگ بود که این خیلی افتخار عظیمی بود چون انگار بزرگ خیلی کم بوده! بعد رفتیم توی صف، که اون تو هم دست هر کسی کلی تخم مرغ کاغذی بود و اینها رو تحویل می دادند تخم مرغ شکلاتی کوچیک یا بزرگ می گرفتند. همه کلی داشتند ولی اون یه دونه ما چون بزرگ بود نه من نه مینو غصه نخوردیم!!

بعدش هم قرار بود تخم مرغ رنگ کنی باشه که من یک کم موندم ولی شروع نشد دیگه بی خیال شدم اومدم بالا. کلا به دلیلی که باید بعدا در موردش مفصل بنویسم توی جمع همسایه ها به خصوص وقتی چند تا از این خانم مسلمونها هستند زیاد احساس راحتی نمی کنم. می دونم پشت سر من حرف می زنند و خوب طبیعتا خوشم نمیاد!

عصر هم مادر و دختری یه چرت تقریبا سه ساعته مشتی زدیم که بعدش از خوشی نمی دونستیم چه کنیم، خیلی کیف داد! امروز هوا ابری شده بود و خیلی حال نداشتم و دلم می خواست بخوابم.

به خاطر اون خواب قرار بود امشب دیر بخوابم و بشینم پای یه کاری که منتظرمه اما الان باز هم خوابم میاد، اینه که اومدم تصمیم کبری رو انجام بدم و برم بخوابم!

این هم از امروز، دوستتون دارم، خوش بگذره، به امید دیدار

/ 1 نظر / 33 بازدید
مریم

به به اینجا چه خبر بوده من نبودم ببینم، چه خوب که رفتن دنبال تخم مرغ :) ما هم سر کار ظرفی کوچولوی تخم مرغ شکلاتی داشتیم البته مال ما راحت بود گشتن نداشت دست میکردی مشت مشت ور میداشتی [چشمک] چرا پشت سرت حرف میزنن ؟؟؟یه حس بدیه اینجوری که [نگران][ناراحت] راستی مادر جان ، تو لینکدونیت آدرس منو هنوز باره بلاگفا داری، لطفآ به این آدرس بلاگ اسکای که اینجاست عوضش کن [لبخند]