آخ جوووون...از فرصت خواب مینو استفاده کردم رفتم جلوی موهامو چتری زدم! تازه تیکه ای که چیدم اینقدر بلند بود که بافتمشون با یک گیره اونها رو هم زدم به یه گوشه سرم و الان به نظر خودم هم متخصص کوتاهی هستم هم اکستنشنقهقهه مشتری نبود؟!!

تو پست قبل یادم رفت بنویسم این دختره اونقدر خوش شانس بوده که از اولین روزی که رفته بیرون راه بره زمین پر از برگهای خشک بوده و اون هم البته اینقدر به آدمیزاد شبیه شده که تلاش کنه که پاهاش بره روی برگها خرچ خرچ صدا بده...متاسفانه از دیروز دوباره بارون شروع شده و همه جا خیسه و برگها هم دیگه صداشون در نمیاد. ولی خوب مریم شانس راه رفتن زیر بارون رو هم داشته..بارونهای اینجا بیشتر اوقات الکیه یعنی واقعا آدم خیس نمیشه، هوا هم این چند روزه دماش خوبه. برای همین گذاشتم یک کم تو بارون هم راه بره و کیف کنه.

اولین ظرف شیشه ای رو هم به سلامتی دو روز پیش شکست. رفت یکی از میزهای چای خوری که ظرف مربوطه روش بود و البته به خیال ما گوشه دیوار پشت مبلها و دور از دسترس مینو بود رو هل داد و ظرف محترم افتاد پایین شکست.

دیگه عرض کنم که وزنش هم کردم این هفته و یک کمی وزنش زیر نمودار بود. ماما گفت تو این سن طبیعیه مال اینه که تحرکش زیاد شده. ببینیم تا دفعه بعد چی میشه.

آهان..شیرین کاری هم یاد گرفته! قاشق رو میذاره لای دندوناش و نگه میداره و دسته اش رو تکون میده :)) 

از پای اسکایپ هم آدمها رو تشخیص میده

دیروز توی محوطه یک همسایه عراقی (اقاشون) من رو صدا کرد و گفت ام مینو ام مینو (خیلی باحاله این آقاهه!) بعد یک قوطی روغن (نه روغن خوراکی! روغن مالیدنی!)داد گفت شما بچه تون کوچیکه بچه های ما بزرگن از این استفاده کنید. من از این روغن گرفته بودم قبلا میدونستم گرونه در واقع هم مال خانمهای بارداره بیشتر تا بچه (بیو اویل) خیلی هم خوبه برای پوست. خلاصه گفتم نه پس بذارین حساب کنم فلان..اون هم گفت بذار خانمم بیاد بعد بنده خدا خانمه یه ساعت چادر چاقچور کرد که بیاد دم در و تعارف کنه، خلاصه من دیدم این بنده خدا مجبور شد لباس بپوشه گفتم حالا که آماده ای بیا خونه ما یه چایی با هم بخوریم. بعد با بچه هاش که یه پسر 6 ساله و یه دختر چهار ساله اند اومدند یه بیست دقیقه ای بودند...مینو نمی دونید چه کیفی کردها..یعنی از خوشی داشت می مرد. تو کل روز من اونقدر شاد ندیده بودمش. باید رفت و آمدهامو بیشتر کنم بچه ام خیلی تنهایی رو دوست نداره. تازه هر روز حداقل یه بار صبح یه بار عصر با یه بهانه ای می برمش بیرون یا گروه بازی ای چیزی هست یا میریم محوطه که بچه ها هستند یا خرید ولی باز هم دیدن دیگران توی خونه براش یه کیف دیگه داره.

فعلا دیگه حرفی ندارم..

باقی بقایت، راوی فدایت!

+خانم گولو چرا با ما قهری؟!

/ 7 نظر / 20 بازدید
انار

آي قربونش.خب معلومه كه بچه ها دلشون ميخواد دور و برشون شلوغ باشه [چشمک]

آیدا

عزیزم:)) قربون شیرین کاریش برم من! * البته این جوری که معلومه مامانش هم با کوتاه کردن موها و اکستنشون کم نداره تو شیرین کاری!

مرجان

لی خوب مریم شانس راه رفتن زیر بارون رو هم داشته.[نیشخند]

*فاطمه*

آرایشگر حرفه ای شدی؟[نیشخند]

فروغ(ردپاهایم)

سلاااااااااااااام مامان مینو[چشمک] وب جدید مبارک ببخشید انقدر دیر اومدم [ماچ]

پرنده گولو

خانم گولو فدای مینو و مامانش بشه اگه بگم کلا این چند وقته در غیبت مطالعاتی هستم دروغ نگفته ام. دیروز آیدا گفت برام نوشته ی که چرا نیستم و من یهو یادم افتاد اصلن بیست ساله اینجا رو نخونده ام که![ماچ]

شاعر شنیدنی ست

وای من اینقد این مادرانه نوشتارو دوست دارم و حس ذوق مرگی بهم دست میده که نگو! خدا راوی رو واسه مینو خانم نگه داره[لبخند]