عشق عمه ها به مریم-قسمت دوم

اول بگم که دیروز مریم رو بردیم حرم و رسما شد مش مریم! و تصمیم گرفتیم باز هم بریم. ما معمولا هر بار که میایم مشهد یک بار بیشتر قسمت نمیشه بریم حرم. دیروز که رفتیم چون مریم بود من فکر کردم حتما براش سخته و اینها، اینه که قرار گذاشتیم نیم ساعت بمونیم و برگردیم. ولی بعد نیم ساعت تازه مریم علاقه مند شده بود و داشت کیف می کرد! از اینکه فضایی به اون گندگی در اختیارش بود که چهار دست و پا بره و اون همه بچه هم در حال بازی بودند خیلییییییییی خوشش اومده بود. یعنی یه لحظه هم حاضر نبود تو بغل بمونه ها...می دوید دنبال بچه ها (همون دویدن چهار دست و پایی!) و از خوشحالی چنان جیغهایی ترسناکی می کشید که بچه های دو سه ساله ازش می ترسیدند و پا میذاشتند به فرار و فرار اونها همون و تندتر بدو بدو کردن مریم به دنبالشون هماننیشخند خلاصه خیلی خوب بود و فکر کنم باز هم ببرمش. دیروز اولین دیدار مریم با مادربزرگ مرحومش هم بود، توی اون محوطه هم همین ماجرا رو تکرار کرد و البته حسابی خودش رو خاکی و کثیف کرد. 

اما بریم سراغ عمه ها: از روز اول تا الان هر کدوم کلا یه سر اومدند دیدن مریم و تمام! پریشب که از گشت و گذار شبانه مون که گفتم میریم اومدیم خونه دیدیم ماشین عمع کوچیکه دم دره. بابا بعد از این گفت ا فلانی اومده. منم تو دلم یه غر زدم که خوب زنگ میزد می خواد بیاد که ما بمونیم ولی چیزی نگفتم. رفتیم بالا دیدیم فقط شوهرش هست، همسر پرسید ا بقیه تون کو؟ گفت اونا خیلییی خسته بودند، من لپ تاپم رو آوردم ویندوزش رو عوض کنید برام!!!!!(قبلا گفته بود به همسر) عشق و محبت عمه رو دارید دیگه نه؟ آهان البته باید بگم که یه تشک هم داشتند تو انباری شون که برای بچه خوبه اون رو هم آورده بود. به هر حال عمه ها خیلی به فکر برادرزاده شون هستند!!

فردا صبحش همسر گفت من و مریم میریم خونه عمه بزرگه تو به کارات برسی. بهشون که زنگ زد نبودند، با موبایلشون تماس گرفت معلوم شد خونه عمه کوچیکه اند. حالا هی به خودم میگم حسن ظن داشته باش ولی شما که وقت مهمونی رفتن و مهمون پذیرفتن دارید و اسباب کشی و کلاس زبان تو خونه بندتون نکرده احیانا یه برادر زاده تون اینجا نیست دیگه نه؟ بگذریم. وقتی که اونا اومده بودند خونه دیگه وقت ناهار ما و خواب مریم بود و قرار شد نرن. بعد هم که رفتیم حرم. بعد از افطار هم شام رفتیم پیتزا شب توی احمد آباد که دیروزش بوی پیتزاش بهمون خورده بود. بوش بوی پیتزاهای قدیم قدیما رو میداد، مزه اش هم همونطور بود، دکور و اینهاش هم. به ما که خیلی چسبید. به همه مشتاقان نوستالژی توصیه اش می کنم! بعدش هم از بستنی فروشی مشتی که نزدیک همین پیتزاییه یه کیلو بستنی طلاب پر مغز گرفتیم که من هی می خورم و کیف می کنم.

آهان ماجرای عشق عمه ها یادم نره. عصر همین دیروز از راه حرم هم که اومدیم دیدیم شوهر عمه بزرگه دم خونه است، کوفته خریده بود و آورده بود برامون. خوب اگه قراره افطار کوفته حاضری بخورید، بیاید دور هم بخوریم. اگر نه هم ما چلاق نیستیم که خودمون می خریم اگه چیزی بخوایم. الان هم مریم و باباش رفتند خونه همون عمه و من در حین مطالعه واسه پایان نامه هستم. برم به بقیه اش برسم. نشسته بودیم تهران خورد و خوراکمون به جا بود به کارمون هم می رسیدیم کم و بی. هی ناشکری کردم که چرا وضع اینجوریه چرا مامانم به من نمی رسه و تحویلم نمی گیره (خوب با ماه رمضون و سر کار رفتن و کلی مهمونی رفتن و مهمون اومدن و اینها واقعا نمی تونست بیشتر از اون برسه) و غر زدم و گفتم میریم مشهد همه اش مهمونی و وقت زیاد و هم کیف می کنم هم به کارام می رسم. این شد نتیجه اش!

درس امروز: قدر وضعیت خود را دانسته و شکر گزار خدا باشید!!! 

/ 7 نظر / 27 بازدید

ای بابا[ناراحت] عجالتاً از طرف منم بستنی طلاب[خوشمزه]بزن به بدن تا انشالله روزگار شیرینتر بشه.

بهار

[تعجب] ینی چی این حرکتها ؟ ببین حالا که این طور شد اصلا" نمی خواد اون سوغاتی هارو بدی بهشون ، ندادی که ؟[زبان]. نمی دونم والا ، اینا دیگه نوبرن ، شاید تو ولایت اینا محبت کردن اینجوریه . به هر حال عزیز دلم هر وقت خواستی غیبت فامیل شوهر و بکنی و گلگی را بندازی یه ندا به خودم بده همچین صبح پا به پات میام جیگرت حال بیاد [نیشخند]

زهرا

ای بابا. عمه هستن دیگه. من که همیشه می گم خاله یه چیز دیگه ست. عمه ها به دل نمی شینن [نیشخند] اقا منم بستنی [خوشمزه] حالا بستنی به کنار. پیتزاااااااااااااااااااا [خوشمزه] مامانی یادمه خود ما هم وقتی بچه بودیم حتی تا مثلا ده سالگی وقتی می رفتیم حرم یا جاهای مشابه برامون یه حال و هوای خاص داشت. تعداد زیاد بچه ها. همه چی براق و تمیز. خوش می گذشت بهمون. معلومه که به مریمی هم خوش می گذره [چشمک]

زهرا

قدر بشناسید مستان آخرین پیمانه را، ساقی امشب می کنم تعطیل این میخانه را، گو به مهمانان که مهمانی به پایانش رسید، خورده یا ناخورده باید ترک کرد این خانه را. عید فطر مبارک.[گل]

ساره

اوا اونی که اسم نداره من بودم! اسمم غیب شده چرا؟:)))))))))

marjan

سلام عزیزم ماشالا دخترمون حسابی‌ خانم شده راه افتاده .iran خوش بگذره بهتون جای ما رو هم خالی‌ کنید ،مواظب مریم گلی‌ هم باشید.[قلب]

میترا(لوسمکه عمه جونی)

به به میبینیم که مامانا نشستن پشت سر عمه ها تخمه میشکنن . ها ؟؟؟؟؟ من که جونم برای یکدانه برادرزادم در میره . حاضرم دنیا رو بدمو یک ثانیه بیشتر پیشش باشم . و صد البته همینطور جونم برای برادر و زن داداش عزیزم هم در میره ... خاله بودن رو تجربه نمیکنم . اما واقعا ً برادرزاده از جان هم شیرین تره ... خوش باشید ...