بقیه سفرنامه فعلا بماند، یه چند خط دور همی!

دور خودمون می چرخیم و هیچی هم تهش در نمیاد ولی وقت وبلاگ نوشتن هم نیست. اینم شد زندگی؟

تازگی ها من نصفه شبها یه احساس جدیدی رو تجربه می کنم. یه جوری به خدا نزدیکم که هیچوقت اینقدر نزدیک نبودم. می تونم جوری دعا کنم و ازش درخواست کنم که هیچوقت نتونستم بودم اینقدر چیزی رو از اعماق وجودم و با همه سلولهای بدنم از خدا درخواست کنم. خالص خالص...وقتی شب صدای تکون خوردن مینو توی تختش بلند میشه، بند بند وجودم میگه خدایا، بیدار نشه! خدایا بیدار نشه :)))))) البته به طور عملی دیدم دعاهای من به طرز معناداری از سقف اتاق بالاتر نمیره.

این مقدمه رو گفتم که بنویسم که از شیر گرفتیمش (نگفته بودم؟ ) تو همون شلوغی تولدش. از تخت نوزادی هم رفته توی تخت کودک. حالا من که دعاهام نمی گیره و اون بیدار میشه. ولی خیلی وقتها بدون اینکه ما رو صدا کنه از لیوان ابی که روی میز کنار تختشه می خوره. خیلی باشخصیته...عاشقشم. بعد که اب تموم شد می گه مامان، آب بیریز! مامان، آب بیریز!

دوستتون دارم. خوش بگذره...به امید دیدار

/ 5 نظر / 26 بازدید
مریم

ای جان، چه با کلاس [قلب]

برای تو

عزیزم به این دختر ناز چقدر از این تیکه اخر نوشتت خوشم امد والا دختر من که هنوز بعد شش ماه بیدار میشه و من رو بیدار می کنه خوب برای اینکه دختر منم بخوابه شما دعا کنید[نیشخند]

سحر

سلام. [خنده] [ماچ] [بغل]

بهاره

منم دلم ميخواد دخترم رو از شير بگيرم. راه حل شما چي بود؟