یک و دو!

یک : یک زمانی من شدیدا خاص بودم (خودم این طوری فکر می کردم لااقل!). از لحاظ مراتب تحصیلی و این جور چیزها، جا زیاد داشت که پز بدم. جدا از این خود شرایط هم طوری بود که خیلی جاها واقعا اینقدر از جامعه جدا مونده بودم که توی خیلی از جمع ها و شرایط حرف مشترک زیاد نداشتم و خیلی نمی تونستم ارتباط برقرار کنم. بعد اون موقع ها نهایت آرزوم این بود که بتونم یه آدم معمولی بشم. یکی که مثلا حق داشته باشه اگه دلش خواست منشی بشه (اصلا در شرایط اون موقع من پذیرفته نبود). یا مثلا تو آرایشگاه که ملت با هم حرف می زنند هی توی دلش نگه بابا اینا هم دلشون خوشه ها! و بیشترین موضوع مورد علاقه اش آخرین نتایج جدیدترین مقاله در زمینه فلان نباشه. و در این راستا واقعا تلاش مجدانه ای کردم! کار و درسم رو ول کردم، کلی مشاوره و کلاس رفتم. روی خودم کار کردم. مهاجرت هم خیلی کمک کرد که از اون جو بیام بیرون. خلاصه دست روزگار من رو انداخت در شرایط معمولی شدن. از قرار معلوم فوق لیسانسی که اینجا خوندم هم هیچ تاثیری نداشته در تغییرش. بعدش هم که دیگه توی خونه بودم با مینو و کار هم که یافت می نشود مثل اینکه رفتم ته چاه معمولیت. آخرین ضربه رو دیروز خوردم که یکی از دوستان گفت یکی دیگه از دوستان دنبال full time nanny می گرده برای بچه اش و به فکر این بوده که به من هم این فرصت شغلی استثنایی رو پیشنهاد کنه! به جان شما من اگه به اوشون گفته باشم که دنبال کار می کردم اگر چیزی بود به من بگو. یعنی کلا به کسی نگفتم. شاید شنیده باشند که من دنبال کارم ولی کلا من خیلی فیس فیسوئم! و اهل این نیستم که رو بندازم به به کسی و کمک کاریابی هم نخواسته بودم. علتش هم اینه که خوشبختانه فعلا نیاز مالی نداریم و من دنبال کاری هستم که ازش لذت ببرم نه هر کاری. خلاصه خودش خود به خود تو فکر پرستار بچه که بوده یاد من افتاده! توی رستوران بودیم که این گفت و گو شد. من بعد از یک کمی که موندم که چه کنم گفتم حالا اگه بتونه بیاره اینجا شاید بتونم ولی من که نمی تونم برم خونه اون. که خوب طبیعتا اون فرد اصلی یکی رو می خواست که بره خونه اش. بعد از دیشب تا حالا من هنوز نتونستم این تصویر من و مینو رو که سوار اتوبوس شدیم سحر رفتیم خونه ملت بچه شون رو نگه داریم! و نصفه شب بر می گردیم و توی خونه اشون من مواظبم که مینو دست به چیزی نزنه و هی بهش میگم اینا مال ما نیست مامان/ نرو توی اتاق مامان!! رو از کله ام بیرون کنم (مدیونین اگه یاد جدایی نادر از سیمین نیافتید!). خلاصه هی دارم فکر می کنم چی شد که اینجوری شد؟! و من چه خاکی بر سرم بریزم با ادامه این زندگی و این قسم پیشنهادات درفشان. از یه طرف دیگه هم به فکر شرایطی هستم که برای هر کسی پیش میاد و مجبور میشه چنین کارهایی بکنه. نمی فهمم چرا حاضر نیستم بپذیرم این که من اینجور کاری بکنم. حالا دارم خودم رو به در و دیوار میزنم که چرا بقیه فکر می کنند من اینقدر معمولی ام که بشم پرستار بچه؟!

دو-مینو هرجا وارد میشه اگه بچه ببینه با خوشحالی میره طرفش و دوست داره باهاشون بازی کنه. بعضی بچه ها خوشحال میشن بعضی ها می ترسند یا فرار می کنند. یه مقداری از این شخصیت بچه هاست، یه مقداری اش هم شرایط و حالشون توی اون روز. ولی یه مقداری اش هم تربیته. من خودم هم بچه ببینم سعی می کنم بهش لبخند بزنم حداقل. ولی وقتی این بچه ای که در میره مامانش هم اخماش تو  همه و اینقدر اعصاب نداره که حتی ببینه بچه دیگه ای هم اونجا هست، میشه حدس زد رفتار اون بچه از کجا آب می خوره(طبیعتا بحث یک بار و دو بار نیست وگرنه همه ما بعضی وقتها ممکنه حال و حوصله نداشته باشیم). خلاصه توی رفتارهای اجتماعی حواسمون به خودمون باشه. 

/ 6 نظر / 26 بازدید
مریم

واقعا ؟؟؟ :)))) فک کن :))) راستش من هنوزم یه ذره اینجوریم هی سعی کردم معمولی معمولی بشم بعد باز میگم چه حوصله ای واقعا ...

گلابتون بانو

یه جورایی قسمت یک رو درک میکنم! منم یه زمانی خاص بودم و چیزایی داشتم برای پز دادن! البته نه در حد تو! اما حالا شدم یه مادر خونه دار که همه هم و غمم رسیدگی به بچه ها و کارای خونه اس! از آرمان های ده سال پیشم خیلی فاصله دارم اما ناراضی هم نیستم! زندگیه دیگه!!! اما خداییش منم نفهیدم اینی که شغل پرستاری بچه رو بهت پیشنهاد داده چه فکری کرده پیش خودش؟!

mahtab

سلام شما کارت درسته دوستم اون فرد باید کمی بیشتر اندیشه میکرد در پیشنهادش البته اونطور که من شنیدم این به خاطر نوع فرهنگشون هم هست کلا بر خلاف جماعت ایرانی کار رو عار نمیدونن اون فرد ایرانی نبود دیکه، درسته؟ منم از این دست بچه ها زیاد دیدم گرچه پسر من به خاطر سنش الان مدتیه زیاد نمیره دور و بر بچه ها (بر عکس قبلا که با دیدن هر بچه ای گل از گلش باز میشد) و کاملا قبول دارم حالات بچه ها ایینه ی رفتار والدینشونه باید بیشتر مراقب باشیم

آیدا

دقیقن می دونم چی می گی... پیشنهاد دهنده یکم خورده شیشه قاطیش نبود؟

سحر

سلام. خیلی بامزه بود! خیلی قشنگ همه ی حالت ها رو توصیف کردی، واقعا لذت بردم. کلللن قلمتو خیلی دوست دارم، از هموناییه که من خیلی دوست دارم! کلللن خیلی دوست دارم![پلک]

هرمیون

سلام شاید طرف رفتار شما با مینو را دیده و حس کرده رفتار شما اونقدر حساب شده است که خوبه بچه اش تو ساعاتی که کنارش نیست کنار شما باشه