گزارش چندروزه

مریم اینقدر آدم بزرگیه که دیگه نمیشه از پیشرفتهاش نوشت..الان راحت می ایسته. دو سه بار هم درجا  در حال ایستاده پاش رو برداشته از رو زمین و باز گذاشته، دیگه چیزی به راه رفتش نمونده. اولین بار هم این نیمچه قدم رو روی فرش نشیمن خونه دایی بزرگه زده! اینجا نوشتم که اون قدمگاه در تاریخ ثبت بشه :))

دو روز تعطیلی ما رفتیم ولایت همسر اینا پیش همین دایی بزرگه. عموهای همسر رو هم دیدیم. جالب این بود که خونه هر دو عمو مریم تقریبا خودش رو انداخت توی بغل عموهای باباش، مثل اینکه سنسور فامیل یابش می فهمید اینها از همون خاندان هستند. کلا هم اینجا کادوها پنجاه تومنیه، یادش بخیر ولایت خودمون که لااقل پارسیان صد و پنجاهی بود، اون هم به خاطر شرایط اقتصادی فعلی وگرنه کلی ربع سکه کاسب شده بودیم اونجا. به هر حال عصری میرم می خوام یه دستبند قدیمی که دارم رو با مجموع این هدایا و غیره ببرم طلافروشی تجدیدشون کنیم روحیه ام خوب بشه. 

روز آخر ماه رمضون هم عمه بزرگه ما و عمه کوچیکه و دایی کوچیکه رو دعوت کردند بیرون به افطاری (یعنی خودشون غذا آوردند). به ما که خوش گذشت به مریم هم خیلی بیشتر بسکه تحویل گرفته شد و باهاش بازی کردند. بعد یه جایی عمه کوچیکه گفت من به بزرگه گفتم نمی خواد خودت رو به زحمت بندازی کسی از تو توقع نداره بعد اسباب کشی و این حرفها...خود عمه بزرگه هم گفت آخه من خیلی عذاب وجدان داشتم که اینها اومدند و دعوت نکردم و دیگه گفتم خونه که نمیشه بریم بیرون..که یعنی من بعدش بگم آره به خدا چرا اینقدر زحمت کشیدید. خوب واقعا هم اگر می خواستم چیزی بگم اولش همین رو می گفتم. کی از کسی که اسباب کشی کرده توقع مهمونداری نداره و نیازی به این همه زحمت نبود. منتها اگر دهنم رو باز می کردم باید بعدش هم میگفتم که ولی دیدن مریم نیازی به مهمونداری نداشت. شما به جای اینکه بچسبید به خونه تون میومدین خونه بابا مریم رو می دیدید، غذا هم یا همینجا می پختیم به هر حال که شما تو همون خونه اسباب کشی شده غذا می خورید،اینجا دیگه خونه تون هم کثبف نمیشد یا از بیرون می گرفتیم. حوصله گفتن اینها رو هم نداشتم پس سرم رو انداختم پایین انگار که اصلا این گفت و گو رو نشنیدم!

فرداش در مسیر رفتن به ولایت هم یه مهمون ناخونده که همون خاله ماجرادار باشد اومد و چون عقب ماشین سه نفری شدیم واقعا اذیت شدیم تا رسیدن چون مریم جای خواب راحت نداشت. برگشتن خوشبختانه تونستیم بپیچونیمش. ولایت هم که بسیار خوش گذشت. این دایی و زن دایی همسر خیلی خوبند و واقعا باهاشون به آدم خوش می گذره..حیف اونها و بلایی که دخترشون سرشون آورده (خودکشی کرده). این هم داستان مسافرت ما تا اینجا.

یه هیجان زن گرفتن هم واسه برادرشوهر داریم که اگه به جایی رسید بیشتر ازش خواهم نوشت.

کسی از ارکیده خبر نداره؟ وبلاگش چرا ترکیده؟

/ 3 نظر / 22 بازدید
مرجان

از قوم شوهر، این حد هدیه گرفتنشم ثبت در تاریخ لازمه عزیزم. خوش بگذره.

انار

كار عاقلانه اي بوده ..سكوتت رو ميگم ها [چشمک]

فروغ(ردپاهایم)

یکی از بهترین قسمت های مادرشدن حتما همین به فیض رسیدن های مادربچست از هدایا![نیشخند] ایستادن مریمی خانوم هم مبارک باشه انشالا همیشه قدم هاش در راه خیر و برای پیشرفت باشه میگم ها شاید عمه های مریم یکمی از این دلخورن که سری پیش که اومدی ایران دیدنشون نیومدی نمیدونم البته شرایط رو قطعا خودت بهتر واقفی ولی بالاخره اون سر قضیه هم هست خوش بگذره بهتون[قلب]