این روزها

الان حالم خیلی بهتره، ولی هنوز بحران اون دوستمون تموم نشده. امیدوارم به خوبی و خوشی بگذره.

بدخوابی و ناراحتی و اینها هم مزید بر علت شده که سرماخوردگی من خوب نشه و یکی دیگه هم بگیرم. دخترم هم فکر کنم از دیروز این دومی رو گرفته.

امروز رفته بودیم سوپرمارکت ترکی-ایرانی، نفر جلویی مون توی صف صد و سی پوند خرید کرده بود (ما سه پوندنیشخند). دلم می خواد برم یه بار صد و سی پوند خرید کنم.

خیلی کارهای دیگه هم دلم می خواد بکنم که پولش نیست. بی خیال!

نگران آیدا و همسرش هستم ولی هنوز نتونستم حتی برم یه کامنت براش بذارم، کلا وقت نمیشه بیام پای کامپیوتر با اینکه کار زیادی هم ندارم. تو روز سعی می کنم کامپیوتر رو روشن نکنم و یه مقداری با اون شیطونک بازی کنم اگرچه باز هم کلیییییی از تلویزیون کمک میگیرم و وجدانم هم درد می گیره ولی واقعا کمک بزرگیه و دلم نمیاد از خودم دریغش کنم. تازه خیلی از برنامه هاش رو خودم هم دوست دارم.

پروپوزال و اینا هم که هیچی، کشک. آهان چهارشنبه جشن فارغ التحصیلی مه. یه لباس خیلی گوگولی واسه مینو خریدم. خدا کنه اون روز حالش خوب باشه به خصوص موقع عکس گرفتن همکاری کنه. 

مینو خیلی بامزه شده، اونقدر که نمی دونم از کجاش بنویسم. دیروز عشقولانه شده بود میومد من رو بغل می کرد، یه لذتی داشت که نگو و نپرس! تلاش می کنه بدوئه ولی هنوز نمی تونه، کاری که می کنه بیشتر تند راه رفتنه که بعد از چند قدم هم تلپ! می خوره زمین. کلی حرف میزنه. یک عبارتی داره "الا" که هم کار سلام رو می کنه هم hello! حتی تو خونه هم که وقتی وارد یه اتاق میشه هی میگه الا الا الا!

بای بای هم یاد گرفته، ولی با بابا! قاتیش کرده، یعنی وقت خداحافظی که دست تکون میده میگه بابا! باباش رو هم که می خواد صدا کنه میگه بابا و دست تکون میده!

به زبون خودش جمله می سازه و قشنگ عبارت های بلند می گه. کلی با عروسک هاش بگو و بخند می کنه، یهو می بینی دو سه دقیقه است داره غش غش می خنده وسط حرفهاش با بچه هاش!

جاروی آشپزخونه رو برمی داره می کشه رو زمین و می بره توی هال هم می کشه همه جا و به نحوی خیلی موثر آشغالها رو همه جا پراکنده می کنه. قبلا ها فراوانی جاروبرقی رو هی می بردم بالا، ولی دیگه روزی یه بار بیشتر حالشو ندارم، اما فراوانی خالی کردنشه که هی داره میره بالا. خیلی قدیمها شاید ماهی یه بار خالی می کردم بس بود، الان سه روزی یه بار در حد انفجار مخزنش پر میشه!!

احساس پوچی و بیهودگی و مزخرفی می کنم. فکر می کنم این خاطرات من و دخترم به چه درد بقیه می خوره، چه قدر وبلاگم بی خوده، چرا می نویسم اینها رو الکی. برای خودم جالبه به چه درد بقیه می خوره. چقدر بی مزه ام. چقدر بلد نیستم قشنگ بنویسم. تو فیسبوک و بقیه وبلاگها هم دلم نمیاد بنویسم. فکر می کنم چیزهایی که من می خوام بگم ارزش وقت بقیه رو ندارند. خلاصه حالم هنوز خرابه. هر از گاهی به فکر بیمارستان گیل. فو. رد می افتم و اون دوست تنهایی که اونجاست و فکر می کنه پزشکها قصد دارند دیوونه اش کنند و به همسر در حال جداییش گفته بیا دنبالم، گقته اینها فکر می کنند من مشکل روانی دارم نمی دونند من دانشجوی دکترام، اگر اینجا بمونم ممکنه من رو بکشند...و به سیستم پزشکی ای که منتظره بیماری با این حال قبول کنه حالش بده و مسالمت آمیز قرص بخوره و هیچی بهش نمیده...فک کنم دوباره دارم قاتی می کنم. تا بیشتر نشده برم...فعلا!

/ 7 نظر / 20 بازدید
فروغ(ردپاهایم)

امیدوارم حال دوستت خوب بشه دل ادم با شنیدن این ماجراها به درد میاد امیدوارم حالش خوب بشه احساس پوچیت به خاطر حال روحیته لطفا در این سرایط تصمیمات وبلاگی مبنی بر تخته کردن در و اینا نگیر پلیییییز[زبان] اینجا به درد هیچ کی هم نخوره(کی میخوره)همین که حال خودت رو خوب کنه و بعدها دفترچه خاطرات سیار(از جهت همیشه در دسترس بودن) دخترت باشه دلیل لازم و کافیه واسه ادامه دادنش خوب قبول کردی یا هنوز منبر برم؟؟[زبان]

فروغ(ردپاهایم)

اونی کی نیست که هست!! خط پنجم رو عرض کردم![لبخند]

بهار

اَ اَ اَ اَ 130 پوند ؟ آرزو بر جوانان عیب نیست ایشالله تو هم می خری [نیشخند]. الهههههیییییی بگردمش [ماچ], بچه قصدش خیره میخواد کمکت کنه تو جارو کشیدن . مهم نیتشه[خنده] چرا احساس پوچی؟احتمالا" از عواقب همون مشکلاته دوستته , خب خاطرات که مینویسی واسه خودت به یادگار می مونه , بقیه رو هم که مجبور نکردی بیان بخونن , اگه میان پس نوشتنت و خاطراتت و دوس دارن . ایشالله دوستتم زودتر حالش رو به راه شه , ببین خیلی وقتها زور ما به زندگی نمیرسه فقط باید بپذیریمش , همین. فکر کردن و غصه خوردنت هیچ چیزی رو حل نمیکنه .مواظب خودت باش مامان مینو .[لبخند]

سميه

سلام خيلي هم خوبه نوشته هاتون واسه ما كه خواننده پروپاقرص وبلاگتونيم خوب ما هم با دخترتون زندگي كرديم الانم از بزرگ شدندش و كاراش ذوق مي كنيم

سهیلا

عزیزم وقتی ادم بچه اش کوچیکه دچار این مسایل میشه . احساسات بد رو از خودت دور کن و به کار وبلاک نویسیت ادامه بده.[گل]

مریم

من که همیشه به ذوق این میام که ببینم دخمر کوچولوت چه چیز جدیدی یاد گرفته ، کلی ذوق میکنم با هاش [قلب][قلب] ولی دوستت خیلی غم داره [ناراحت]