همچنان غیبت خاندان همسر

چیکار کنم خوب، کسی نیست که باهاش نخودچی بخورم. در همی تفکراتم متوجه شدم حرف زدن پشت سر دیگران امر واجبیه، اگرچه بهتره با کسی باشه که مورد غیبت رو نشناسه، ولی نشد دیگه چاره ای نیست. این حرفا رو باید زد. قبلا ها توی محل کار میش این کار رو انجام داد. الان که دیگه محل کار ندارم، کجا بهتر از اینجا.

و اما نخودچی امروز، به نظر شما خونه ها نقشه دارند؟ وسایل چوبی (تخت و کمد و ...) چی، شکل دارند؟

خواهرشوهر بزرگه چند روز پیش داشت از خونه جدید و متراژ بزرگش تعریف می کرد، من کلی ذوق کردم از شنیدن رقم متراژ و گفتم خوب نقشه اش چه جوریه؟ بعد قیافه خواهرشوهر یه علامت سوال شد و پرسید نقشه؟ همینجوریه دیگه آشپزخونه اپن و هال و  اتاق دارهو اینا! من هم مثل سنگی روی یخ نشستم سر جام. البته شبش با همسر در مورد نقشه داشتن خونه ها یه بحثی کردیم برای همین تا امروز اینجا ننوشتم این خاطره رو! (مثلا امروز داشت می گفت دو تا توالت فرنگی و یه ایرانی هم داره این خونه، حالا اینا تو هالن، توی اتاقهان، حمومها چه جوریه، اینا که نقشه خونه نیست نه؟!!)

امروز همون خواهرشوهر گفت رفتیم واسه اتاق دخترش لوازم چوبی جدید خریدیم تو این خونه، باز من خر شدم پرسیدم ا مبارک باشه، چه شکلیه سرویسی که خریدید؟ باز قیافه اش همون شکلی شد و گفت تخت و کمد و کتابخونه و ایناست دیگه. خوب اگه همه سرویس چوبها یه شکلن دیگه واسه چی میرید خرید، زنگ بزنید یکیشو بیارن. سرویس رنگ و شکل نداره آخه؟

این بار نمیدونم چرا این خاندان کلید کردن به جای دعوت کردن ما بیان دیدنمون. درسته باید رفتن دیدن نورسیده ولی خونه ما لندنه، اگه تا اون جا نمیاین لازم نیست قدم رنجه کنید خونه پدرشوهر، ما رو دعوت کنید هم قبوله. امشب هم یه دایی دیگه اومدن اینجا و شام هم موندند. البته من کاری نکردم غذا رو کارگر پخته بود ولی خوب تو این خونه بی مادر که دو نفر (من و برادرشوهر) پایان نامه دارند و یه بچه ده ماهه هم حضور داره حالا شما نیاید به ما بگید بیایم چی میشه؟! بعدش هم خواهرشوهرا طبق رسم همیشه تمام مهمونی تو آشپزخونه شستند و جم نخوردند و حین عملیات و صحبتها هی رژه رفتند روی حساسیتهای من (مبنی بر اولویت داشتن زندگی بر کار، نه کار بر زندگی!)

* توضیح: من غیبت میکنم رو دلم نمونه، شما از این نوشته ها درس زندگی بگیرید لطفا!

* دیشب یه عروسی بی دعوت هم رفتیم که حال شرحش رو ندارم. همین که اینجا رفتنمون رو نوشتم کافیه که ماجرا یاد خودم بمونه D:

* مریم به حرف "ق" کاملا مسلط شده، به بای بای کردن هم همینطور. امروز رفته بودیم دنبال تمدید گذرنامه، من حوصله ام سر رفت ولی این بچه طاقت آورد. خدا خیرش بده واقعا. خیلی بچه خوبیه، خدایا شکرت (ماشالله فراموش نشه!)

/ 5 نظر / 8 بازدید
گلابتون بانو

کار خوبی می کنی. حرفاتو بزن رو دلت نمونه یه وقت![نیشخند] بعضیا کلا این جورین که هیچ توجهی به شکل و مدل چیزها ندارن! مثلا چند بار شده من از کسایی که رفته بودن خونه یه عروسی پرسیدم جهازش چه جوری بود؟ گفته جهازه دیگه مثل مال بقیه!!!

بهار

نه من میخوام بدونم شما الآن دقیقا" کوجایی ؟ چی شد ؟ غیبت خاندان شوهرت همین قدر بود ؟ بابا این که خیلی کمه ، اصلا" حال نداد ، بیا زودتر بنویس بقیشو ادامه بدیم ، دلمون وا شه خواهر[نیشخند][چشمک]. مریم گلی خوبه ؟ خودت خوبی ؟

سمیرا

سلام عزیز! یه سوال فنی برام پیش اومد:دی همسر شما ایرانی ایا؟

فروغ(ردپاهایم)

خواهر شوهرت به سبک جهان بینی جدیدی رسیده گویا!![نیشخند] غیبت کن خواهر غیبت واسه پوست خوبه![نیشخند]