منشور دوار 2

-ما همه خوبیم خدا رو شکر! ممنون بابت احوالپرسی ها. این چند روز مشغول بودیم. مامان قدبلنده اومده بود یه روز خونه مامان چشم آبی و رفتیم دیدنش. بعد هم رفتیم یک مراسم جشن عید مبعث با پذیرایی مفصل از پول بیت المال (شما خواننده ها حلال کنید، تا بعد ببینم با بقیه هفتاد و خورده ای میلیون باید چه کنیم!). واقعا دوست نداشتم ولی گزینه دیگه ای که محیط و شرایطش مناسب مینو باشه هنوز پیدا نکردم متاسفانه. بعدش هم منتظر ویزای بابام بودیم که بیاد واسه کنفرانس هفته دیگه که هنوز خبری نشده. این بود خلاصه اخبار.

-اما از منشور: من دو ساله شدم و اومدیم تهران. یک کم بعد از اومدن ما بی بی و آقاجون، مادر بزرگ و پدربزرگ مادری هم اومدند تهران (خدایا کسی از اقوام ما اینجا سبز نشه به حق پنش تن که این دو سه خط رو بخونه من لو رفتم!) که مواظب ما باشند و کمک کنند به مامان که باردار هم بود و خیلی نزدیک ما یه خونه گرفتند. سال زلزله رودبار و فکر کنم همون شب حدودا خواهر کوچیکه به دنیا اومد. یادمه که دوست داشتم اسمش رو بذارند سارا. یادم هم هست که یه عروسک خیلی مو قشنگ به من دادند و گفتد فلانی (که سارا نبود!) این رو برات کادو گرفته. من اون موقع چهار سالم بود و در تمام طول کوتاه زندگی ام موهای فرفری غیر قابل کنترلم کوتاه کوتاه آلمانی بود. بنابراین خیلی سریع تا بقیه مشغول نو رسیده بودند رفتم با قیچی موهای این عروسک رو زدم  تا از اون وضع نابهنجار در بیاد!

یه خاطره دیگه هم که از اون دوران دارم (من کلا ده سالی دو تا خاطره دارم! بقیه اش پاک شدهنیشخند) این بود که یه آینه رو نمی دونم چطور شکسته بودیم. خواهر کوچیکه از این سه چرخه کوچیکها داشت و توش با خونه می چرخید. مثلا راننده بار شد در این بازی و من یه تیکه آینه رو دادم دستش ببره که کف دستش از اینور تا اونور قاچ خوردنگران و من با یه بلوز شلوار لیمویی که فکر کنم عموی مقیم آلمان برام آورده بود تنها رفتم تا خونه بی بی اینها که خبرشون کنم اینطوری شده و مامان اینا رفتند بیمارستان. فکر کنم چون تنها رفتم این خاطره برام مهم شده و یادم مونده.

وقتی پنج ساله شدم رفتم آمادگی نزدیک خونه مون. اسم مربی مون بود خانم آذرنگ. مقنعه صورتی می پوشیدیم. لوحه داشتیم و مشق. از یه برنامه نهضت سواد آموزی هم که تلویزیون می ذاشت تقریبا خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم. کسی خانم آذرنگ رو نمی شناسه احتمالا؟

تو بچه های همسایه ها چند تا دوست داشتم. اسم یکی شون بود فریال، اسم یکی شون بود کتایون. یکی شون که فکر کنم یکی دو طبقه پایینمون بود یا خیلی نزدیک اسمش بود مهشاد. یادمه از اون عروسکهای خیلی خوشگل تو جعبه ای ها داشت که آهنگ می خوندند و سال 68-69 برای من خیلی دور از دسترس بود. خیلی دلم می خواست یکی برای من هم می خریدند. یه همسایه هم داشتیم دو تا دختر داشت که فائزه اش همسن من بود. اسم بزرگه یادم نیست. حداکثر دوم سوم دبستان بود اما مامانشون خیلی راحت دو تایی شون رو میذاشت خونه تنها و می رفت دنبال کارهاش. 

یکی دیگه از طبقه پایینیها بود که یه دختر هم اسم مینو! داشت همسن خواهر کوچیکه. با این خانواده هنوز دوستیم و اتفاقا همین سفر عید هم دیدیمشون تهران،ولی بقیه همه گم شدند و هیچ خبری ازشون ندارم. در همین زمانها مامان دوباره باردار شد و نوبت فرزند بعدی رسید که مطابق سنت خانوادگی باید در شهر دیگری متولد می شد! و بقیه داستان بماند برای دفعه بعدمژه

دوستتون دارم، خوش بگذره، به امید دیدار

/ 2 نظر / 8 بازدید
تی تی

خوندن خاطرات زندگی بقیه خیلی حال میده اصن، نمیدونم چرا!! یا کودکی هام و بوی قرمه سبزی و بازی کردن تو کوچه سر ظهر تابستون و یخمک و مسئول صاف کردن گوشت چرخ کرده هایی که مامان داشت بسته بندی میکرد و دمپایی ابری که آرزوشو داشتم و کله مون که وقتی از بازی برمیگشتیم بوی چمن میداد یادش به خیر! چه خوشبخت هایی بودیم و نمیدونستیم!

سحر

ببین! من شناختمت![مغرور] تو، مامان مینو نیستی احیانا؟![ابله]