The most memorable birthday ever (in the worst sense)

دوستان خیلی عزیز اینجایی که معرف حضور هستند برای من مهمونی سورپریزی گرفتند و کیک تولد و اینا. فکر می‌کنید کادوی من چی بود؟

یک عدد کارت تبریک!

توی همون مهمونی قرار بود به یکی دیگه که داره از این شهر میره کادو بدیم که من هم شریک بودم. کادوش چی بود؟ یه ساعت صد پوندی.

طبیعتا اون موقعیت خاصیه و قرار بود کادو بهتر باشه ولی واقعا ممنون می‌شدم اگر به خودشون زحمت سورپریز نمی‌دادند وقتی من با هزار طریق (پاک کردن تولد از فیسبوک، تایید کردن اینکه میرم به مهمونی در آخرین لحظه و امثال اینها) سعی کرده بودم این اتفاق نیفته. الان بابای مینو مسافرته و من کلا تولدم رو موکول کرده بودم به هفته بعد. واقعا دلم تولد نمی‌خواست. وقتی توی  مهمونی کیک رو آوردند سعی کردم مثبت باشم به هر حال. پاکت رو دادند بهم کلی خوشحال شدم که کارت هدیه است و چیزی که به دردم نخوره نگرفتند. بعد که توی خونه اومدم می‌بینم توش فقط یک کارت تبریکه!!!!

البته کیک هم خریده بودند که من یک تیکه خوردم. بقیه اش رو نگه داشتند برای بعد چون مهمونی قرار بود ادامه داشته باشه به نحوی که تقریبا همه جز من و یکی دو نفر دیگه می دونستند، و نیازی هم نیست که به ما بگن البته. منت تولد سورپریزی رو ولی باید بگذارند سر آدم.

تمام مدت هم درباره خاطره سفرهای گذشته و پیغامهای رد و بدل شده و برنامه‌های آینده که هیج کدوم رو ما توش شریک نیستیم صحبت می‌کنند. بعد نمیشه بهشون بگی (که گفتیم) که مرسی ما رو توی جمعتون دعوت نکنید. نمی‌خوایم. کنه آدم میشن که چی شده. چرا ناراحت شدین. فلان. خبر مرگم واسه اینکه آدمم. آدمیزاد میشه ناراحت نشه اینجوری؟

/ 3 نظر / 37 بازدید
ليلي

عزيزم چرا اين دوستان رو كنار نميذاري؟ اونا كه مشخصه خيلي علاقه اي به ارتباط با شما ندارن. اگه داشتن خب شما رو بيشتر توي گروهشون ميبردن! به نظرم بهتره توي اين موضوع هم زندگيت رو مينيمال كني! دوستي براي لذته نه اعصاب خوردي

تی تی

ننه مینو!انقدر که هی اومدهدبودم وبلاگت و اپ نبودی دیگه منم ناماید شده بودم و نمیومدم وبلاگت.بعد امروز چند تا پست پشت سر هم خوندم و حال داد، حالا پست "یک و دو" رو که خوندم خدایی یه جوری شدم،برامپخیلی جای بحث داره! ,چون منم همیشه خودم فکر میکردم معمولی نیستم!من فکر میکنم هر کسی به نظر خودش معمولی نیست و همینه که به ادما انگیزه ی پیشرفت و کار میده!من میدونم که حداقل الان به نظر بقیه معمولی ام! خیلی معمولی! تازشم من خیلی دوس دارم بی بی سیتر شم چون باحاله و سر و کار داشتن با بچه ها به عنوان شغل ،خیلی راحت تر از ادم بزرگ ها هست،چرا که بچه ها قر و فر ندارن و اعصاب خوردی حاصل از کم لطفی های بزرگتر ها(حالا در هر شغلی) شامل حال ادم نمیشه [قلب] کلن در مورد این موضوع خیلی حرفم میاد اما الان علیرضا داره خیلی حرف میزنه و تمرکزمو میگیره[لبخند]

انار

فقط میشه بگی ای بابا..این دیگه چه مدلشه ؟