از این روزها 4

منشور فعلا باشه کنار، دیروز تا برخورد خارجی جالب داشتیم که می خوام بنویسمشون.

1- توی گروه بازی بودیم. خانم کانادایی طبقه بالا که گفتم دو تا دختر داره و حامله است، با دختر کوچیکش یک گوشه نشسته بود به بازی. دختر بزرگه میره مهد. بعد اینا نسبت به در دقیقا در دورترین نقطه بودند. شوهرش از در وارد شد، یه نگاه و سلام خیلی مختصری کرد به همه و بعد بدون توجه به همه آدمها این راه طولانی رو رفت تا اونجا، نشست روبروی خانم و دخترش و جفتشون رو بغل کرد و خانمش رو بوسید (نه از لپ مادرجان، اروپاییها لپ زنشون رو بوس نمی کنن کهنیشخند) و همونجور در بغل یک کمی باهاشون حرف زد، بعد هم پا شد خداحافظی کرد رفت. هنوز که هنوزه آب داره از دهن مامان مینو می چکه از شدت عشقولانگی صحنهخوشمزه یه زن و شوهر ایرانی که دو تا بچه چهار و دو ساله داشته باشند و منتظر سومی باشند رو تصور کنید و با این تصویر مقایسه کنید، آب دهن راه افتادن داره خوب!

نکته جالبش مینو بود. این بابا که اومد مینو راه افتاد دنبالش و رفت سمت اونا. منم طبق عادت دنبالش رفتم منتها کار به ماچ و بوسه که رسید دیگه کج کردم برگشتم سر جای خودم ولی مینو رفت کنارشون وایساد و همینجوری تا وقتی که باباهه رفت زل زده بود بهشون بچه ام. تازه محبت ندیده هم نیست درسته ما توی گروه بازی به هم محبت نمی کنیم :)) ولی خوب توی خونه که دیده. به هر حال همونجا مونده بود بچه چشم بر نمی داشت از این خانواده سه نفره عشقولانه. اینجاهاست که آدم حس می کنه گل بگیرند در این فرهنگ ما رو.

2-عصرش با مینو توی محوطه ولو بودیم، یکی از همسایه های نیجریه ای ما رو دید اسم اون هم مینوئه اتفاقا نیشخند بعد گفت یکی از دوستای ما نی نی اش یه هفته است به دنیا اومده بیا بریم دیدنش فلان واحد مجتمعه. گفتم من آخه نمی شناختم این دوستت رو، گفت چرا حتما دیدیش بیا و اینا. من که یادم نمی اومد ولی همینجوری گفتم باشه حالا شاید بیام. بعد باز داشتیم ول می گشتیم یه همسایه نیجریه ای دیگه که مامان عایشا (اینجا عایشه میشه عایشا! سه چهار تا هم داریم همین الان توی مجتمع) و عبد. الرحمن باشه اومد. اون هم داشت می رفت همونجا و گفت شما هم بیایید دیگه منم دیدم همه دارند میرن اون واحد گفتم ما هم بریم به مینو هم خوش می گذره.

خلاصه اومدیم توی خونه یه کادو جور کردیم ما هم رفتیم. نی نی اسمش صبرینا بود و یه هفته اش بود و من هم واقعا مامانش رو ندیده بودم تا حالا. بیشتر وقتی که ما بودیم به زبون خودشون (هوسه) حرف می زدند و من هیچی نمی فهمیدم ولی جالب بود، انگار که رفته باشم نیجریه! یه خانواده دیگه هم از همسایه ها بودند همون موفع، مامان هیندو و محمود. اینها هم اهل همونجا هستند الان نیجریه ای تو مجتمع خیلی زیاده! خلاصه گوش کردیم دیگه به زبان هوسه. خونه شون به نسبت خیلی خونه های مجتمع خیلی شیک و قشنگ چیده شده بود، در حد استاندارد ایران بود واقعا (شما نمی دونید استاندارد ایران چقدر بالاست!) ولی تمیزی خودشون زیاد نه. خیلی وارد جزییات عوض کردن اون محمود نمیشم مثلا که یک کمی از جیشش هم ریخت روی مبل و هیچکی هم به روی خودش نیاورد! البته مامان محمود مهمون بود صاحبخونه خیلی خوب و تمیز بچه اش رو عوض کرد. ولی خوب جالبه دیدن اینکه هر قومی چه جوری هستند.

به من اول آبمیوه تعارف کردند که خوردم. یه چیزی که من رو نگران کرد یه بسته انگور بود که توی همون بسته بندی خریدش روی میز بود. البته سبزی شسته شده اینجا می فروشند ولی میوه شسته ندیدم تا حالا. بسته هم باز شده بود نمیشد برم بخونم که. به هر حال ازون بهم تعارف کردند ولی نخوردم. مینو هم خدا رو شکر یه اتاق دیگه مشغول بازی بود با هیندو و عایشا. منتها بعد که اومدند مامان هیندو و محمود یکی از همون انگورا داد بهش! یکی هم داد دست محمود پنج ماهه. دومی رو هم که مینو خورد دیگه من تصمیم گرفتم خودم هم یکی بخورم که هرچی شد در دردش شریک باشمنیشخند اما تا الان که سالمیم. البته بعد فهمیدم این کارم اشتباه استراتژیک بوده من سالم بیشتر به درد مینو می خورم. اما اون خونه خیلی تر و تمیز و بساط بچه تازه به دنیا اومده خیلی مرتب و بهداشتی بود لابد میوه  نشسته نمی خورند دیگهابرو

وای چقدر نوشتم. آهان تازه وقتی کادوم رو دیدن خوششون اومد و به عنوان جایزه دعوت شدیم توی مهمونی ولیمه شون شنبه شرکت کنیمهورا. باید جالب باشه، از اون هم براتون می نویسم.

تازه فردا هم دعوتیم خونه سارا مامان یه عایشای دیگه که دارند از مجتمع میرند برای خداحافظی. البته این یکی فقط به صرف چای. اون هم باید جالب باشه چون خیلی از همسایه ها میان فکر کنم. 

خوب دیگه، دوستتون دارم. خوش بگذره، به امید دیدار

/ 7 نظر / 24 بازدید
تی تی

خوشا به حالت، باز شما اگه خانواده و دوست صمیمی ای کنارتون نیست اقلا مجتمع خوبی دارین، ما تو مجتمعمون هیشکی کار با هیشکی نداره، البت امریکایی کم داریم و بیشترشون از کشور دوست و همسایه،چین هستند، اونام با خودشون جمع میشن دور هم. فقط یه پسر بچه ی همسایه روبرویی مونه که شکل هری پاتره و هراز گاهی برام دست تکون میده، نمیدونم شاید هم مشکل از خودمه و باید بیشتر برم پیششون، ما هیچ وقت جمع نمیشیم دور هم،بازم قدر بدون خواهر. والااا !

تی تی

من یه مرضی دارم و اونم اینه که با امریکایی ها خیلی سخت ارتباط برقرار میکنم، سختمه، نمیدونم چه مرگمه،فک کنم چون توی لیسنینگم یه کم گیج میزنم اعتماد به نفس کافی ندارم برای برقراری ارتباط، کلن موجودِ با روابط عمومی بالایی بودم تو ایرانااا، اما اینجا :(( افسرده شدم از تنهایی فک کنم.

پرنده گولو

هی وای بیداری که! امدم خونه تون فکر کردم خوابید! همشم به این فکر کردم که این جمعه برات انقده پست دارم که عذاب وجدان نگیرم از اینکه وبلاگا کم کاری میکنن جمعه ها

آیدا

ای جانم .من عاشق بچه هایی ام که خیلی دقیق می شن به یه اتفاق یا صحنه:))

محمد

چند تا از پست هاتو خوندم کجا زندگی می کنی کاناد؟ که پاکستانی و هندی و نیجریه ای ... تو مجتمع اتون هستن ؟! من شنیده بودم کاناد بیشترش کره ای و ژاپنی و خاور دورند ... بهر حال جالب بود مرسی با چه تفصیلی هم نوشتین ... خب فرهنگ ما فرق داره اینجا آدما زیاد دوست داشتشون رو بروز نمیدن !

فروغ(ردپاهایم)

کلی به اون مورد 1 خندیدم ها[نیشخند] فرهنگ ما یه جاهاییش عجیب و غریبه از بس پدر و مادرا جلو بچه ها به هم محبت نمیکنن آدم گاهی یادش میره اینا زن و شوهرن نه خواهر برادر! والا! البته که حدود و حدود باید باشه منتها طبق معمول ما از این ور افتادیم

رهگذر

طلبید دیده ام، یار را یار دیده ام را دادم دیده ام را ندیدم یار را